سریال ترکی سیب ممنوعهسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

ُ خلاصه داستان قسمت ۸۰ از فصل پنجم سریال ترکی سیب ممنوعه

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۸۰ فصل پنجم سریال ترکی سیب ممنوعه را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. فصل پنجم این سریال پر طرفدار از شبکه جم سریز در ساعت ۱۱ و از شبکه جم تی‌وی روز های شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ساعت ۸ شب پخش می شود. «سیب ممنوعه» مجموعه‌ای عاشقانه – درام است که نمایش بی نظیری از تمایلات، احساسات و دروغ‌ها را دارد. سریال ترکی سیب ممنوعه با بازی بازیگران مطرح ترکیه ای  چون ادا اجه ، شوال سام ، طلعت بولوت ، نسرین جواد زاده و… این روزها از شبکه جم سریز و جم تی وی در حال پخش است.

ُ خلاصه داستان قسمت ۸۰ از فصل پنجم سریال ترکی سیب ممنوعه
قسمت ۸۰ از فصل پنجم سریال ترکی سیب ممنوعه

قسمت ۸۰ از فصل پنجم سریال ترکی سیب ممنوعه

دوعان به شرکت میره و با مراد حرف میزنه و بهش میگه از طرف من به همه ی کارکنان شرکت یه ایمیل بفرست و بهشون بگو که ماجراهای پیش اومده حقیقت ندارد و من اصلا با چاتای هیچ مشکلی ندارم و تمام چیزهایی درباره من گفتن پوچ و بی معنیه. سپس به مراد میگه درباره ی اون موضوعی که بهت گفت، نابود کردن چاتای نقشه کشیدی؟ کاری کردی یا نه؟ مراد بهش میگه بله ولی اون نقشه ای که گفتین خیلی خوب نیست چون الان همه توجه ها به سمت شما جلب هست به خاطر کاری که چاتای کرد اونجوری دیگه همه مطمئن میشن که کار شما بوده! من یه فکر دیگه کردم فکر کنم اون بهتر باشه و کمتر انگشت اتهامات به سمت شما گرفته شود، دوعان میپرسه نقشه ات چیه؟ بگو ببینم! مراد میگه تصادف. دوعان میگه این خیلی ریسکه امکان داره نمیره و دوباره روپا بشه و به همه بگه که کار ما بوده! مراد میگه نه منظورم تصاوف تو سطح شهر استانبول نیست مثلا تو جاده ای خطرناک که دره هم داشته باشه اگه موافق باشین باید فکر کنیم که چجوری بکشونیمش تو جاده! دوعان میگه فکر خوبیه پس یه کاری کنیم برنامه ی جلسه با مقامات عالی رتبه شرکت را تو شیله برگزار کینم اونجوری مجبور میشه که تو جاده بره، جاده ی شیله هم پر پیچ و خمه خطرناکم هست. شب کومرو از خواب بیدار میشه که میبینه اکین اونجا نیست، کومرو کنجکاو میشه و کل خونه را میگردد اما اثری از اکین نیست! کومرو کلافه میشه و بهش زنگ میزنه و می فهمد که تلفنش خاموشه با کلافگی به اتاقش برمیگردد.

فردای آن روز وقتی در حال آماده شدن است اکین پیشش میره کومرو با جدیت بهش میگه باز دیشب نبودی کجا رفتی؟ نگو که هرشب میری به پیاده روی که باورم نمیشه! اکین میگه نه پیاده روی نرفتم از بیرون یه صدایی اومد رفتم ببینم صدا از کجا بود! کومرو میگه من کل خونه رو گشتم اما نبودی! اکین میگه بیرونم گشتی؟ کومرو میگه نه اکین جوابشو میده که اگه میگشتی منو میدیدی! بعدشم تازه گرسنه ام شد رفتم آشپزخانه یه چیزی خوردم سپس ادامه میده که اینجوری نکن کومرو! ما همدیگرو دوست داریم خرابش نکن حالمونو و همدیگر را در آغوش میگیرن اما کومرو اصلا باور نمیکنه و متقاعد نمیشه. سپس بعد از رفتن اکین به نگهبانی میره و بهش میگه فیلم های دیشبو واسم بفرست کار دارم. سپس بعد از دیدن فیلم ها متوجه میشه که اکین بهش دروغ گفته و ساعت ۱ از خانه بیرون زده و ساعت ۳ برگشته واسه همین عصبانی و کلافه میشه و تصمیم میگیره که سر از کارش دربیاره. شب بعد اکین بعد از خوابیدن کومرو آرام از اتاق بیرون میره. کومرو که خودش را به خواب زده سریعا حاضر میشه و اکین را تعقیب میکنه. اکین بالاخره موفق شده تا ردی از اسماعیل شوهر ازگی پیدا کند، اکین به سمت اسماعیل که اون شب حسابی مسته می رود و او را زیر بار کتک میگیره و تا حد جنون می زنتش و با دستاش سعی به خفه کردن او می کند.

کومرو اول تعجب کرده و نمیفهمد که اکین چرا اون شب به اونجا رفته و حسابی جا خورده. وقتی میبینه با عصبانیت به طرف اسماعیل رفته و با او درگیر شد شوکه میشه و نمیدونه باید چیکار کنه و در آخر وقتی میبینه داره میکشتش با وحشت جلو میره و بهش میگه ولش کن! اکین وقتی کومرو را اونجا میبینه جا خورده و نمیدونه باید چیکار کنه کومرو هم با چشمانی اشکی و ناباورانه بهش زول زده و باور نمیکنه که همچین چیزی را داره میبینه. فردای آن روز همگی به سمت شیله راهی میشن و دوعان هم ییلدیز را با خودش میبرد. وقتی به اونجا میرسن مدیر هتل به استقبالشون میره و خیلی گرم و صمیمی باهاشون رفتار میکنه و بهشون احترام میزاره. بعد از رفتن دوعان و ییلدیز، هاندان از راه میرسه و با دیدن مدیر هتل بهش میگه اِ تو هم اینجایی گیزم؟ او میگه آره به لطف دوعان خان من سال هاست که اینجا مشغول به کار شدم ۶ سالی میشه حدودا. هاندان قیافه اش یخورده بهم میریزه و میگه آره معلومه که دوعان کمک می کنه. وقتی ییلدیز و دوعان به طرف اتاقشان می روند، اونجا ییلدیز ازش میپرسه که اون دختره کی بود؟ خیلی با هم گرم گرفته بودین؟ دوعان میگه یکی از دوست های خیلی قدیمیمه! خیلی وقته میشناسمش، ییلدیز با حسادت میگه آخه دیدم زیادی باهم گرم گرفتین، خیلی صمیمی بودین گفتم سوال کنم ببینم از کجا میشناسین همو! دوعان با این حرف های ییلدیز خنده اش میگیره و میگه آره خیلی وقته میشناسمش آدم خیلی خوب و درستیه احتیاجی نیست ناراحت بشی. ییلدیز با شنیدن این حرفها خیالش راحت میشه و از آن به بعد هم با گیزم خیلی گرم و صمیمی رفتار میکنه و باهاش احساس راحتی میکنه…

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان فصل پنجم قسمت اول تا آخر سریال ترکی سیب ممنوعه

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا