سریال افراشبکه یکفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه ۱ سیما

سریال افرا جدیدترین اثر کارگردان مجموعه “پدر” است؛ بهرنگ توفیقی بعد از مجموعه “آقازاده” در نمایش‌خانگی به تلویزیون برگشته و این بار به تهیه‌کنندگی مشترک مجید مولایی و محمدکامبیز دارابی در شمال کشور، شهرک دفاع‌مقدس ، بیمارستانی در تهران مراحل ساخت مجموعه‌ای را پیش برد که خیلی درباره محتویات و ماجراهایش حرفی به میان نیامده است. مهدی سلطانی، پژمان بازغی، مینا وحید، روزبه حصاری، فریبا متخصص، اسماعیل محرابی، پیام دهکردی، علیرضا آرا، نسرین بابایی، محمد صادقی، هامون سیدی، سارا باقری، مهرداد بخشی، آریا دلفانی، فهیمه مؤمنی، بهمن صادق حسنی و … گروه بازیگران سریال افرا را تشکیل می‌دهند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما

خلاصه داستان سریال

«در پگاه مه آلود یک روز پاییزی، در زیر شاخه های پرشکوه افرا، فرزندی زاده می شود؛ حاصلِ وصلتِ شومِ اخلاق و منفعت. چشمانِ پیرِ افرا، یگانه شاهدِ این راز در اعماق جنگل است. شاهدی که آموخت در نگاه عاشقانه به زندگی، فقط صاحب تنهایی خویشی. هیچکس نبودن، اولین و آخرین قانون کتاب عشق است….».


خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۳

خلاصه قسمت سوم سریال افرا

آخر شب بعد از رفتن مسعود و مهتاب حاج محمود به یکی از آشناهایش زنگ میزند و آدرس و شماره تماس یه دکتر متخصص و کار بلد را میگیرد. پیمان که برادر وحید دستیار حاج محمود هست، تو تره بار، بارکشی میکنه و وحید اونجا پیمانو میبینه و باهاش دعوا میکنه که چرا اینجا کار میکنی اگه لنگ حقوق ۲روز حمالی تو اینجایی میگفتی بهت میدادم و با خودش میبرتش. فردای آن روز مهتاب از سر و صدای مسعود از خواب بیدار میشه و میبینه با خودش بچه روباه آورده، مسعود میگه دستش رفته تو تله بیا کمک کن باهم پانسمانش کنیم، اولش مهتاب میگه دیرم شده وقت ندارم اما بعدش بهش کمک میکنه و میگه شب برگشتم این اینجا نباشه. پیمان و کیمیا سر کلاس ریاضی هستن و استاد از پیمان میخواد بیاد انتگرال را حل کند پیمان بدون راه حل و فرمولی جواب را میگه و همه تشویقش میکنن. حاج عمو جلو در اتاق مهتاب تو بیمارستان منتظرش میشود تا بیاد. وقتی مهتاب میرسه باهاش حرف میزنه و میگه باید درمان را شروع کنی، مهتاب سعی میکنه مجاب کنه حاجی را که درمان فایده نداره ولی حاجی زیربار نمیره و میگه به یه دکتر کار بلد زنگ زدم فکر میکنی چی گفت؟ گفت این دردی نیست که درمان نداشته باشه یعنی اینکه پول خوب خرج کنی همه چیز درست میشه و بهش یه چک میده اما مهتاب برمیگردونه چکو و میگه مشکل مالی نداریم اگه داشتیم چشم ازتون قرض میگیریم، حاج محمود بهش میگه پس زودتر برو رشت پرونده پزشکیتو بگیر برین تهران دنبال درمان.

بعد از رفتن حاجی، مهتاب به دوستش زنگ میزنه و میگه الان باید چیکار کنم؟ از کجا پرونده پزشکی بیارم که نازا بودنو نشون بده؟ دوستش میگه این بازیه که خودت شروع کردی، بگو پروندمو گم کردن نیست مهتاب میگه عمو منو نمیشناسی؟ بلند میشه باهام میاد تهران تا دوباره از اول آزمایش هارو بگیریم اونوقت اونجا چیکار کنم؟ که دوستش میگه تو که بیمارستانی پرونده ای نمیتونی جور کنی؟ مهتاب فکر میکنه و میگه آفرین فکر خوبیه بهت زنگ میزنم بعدا. پیمان از صاحب کارش ۲ساعت مرخصی میخواد اما بهش نمیده به خاطر همین بعد از رفتنش یواشکی مغازه را میبنده و به کافه جنگلی سر قرار با کیمیا میره همانجا بهش انگشتر میده و از پشت بچه های دانشگاه غافلگیرش میکنن و آهنگ تولدت مبارک را میخونن و کیمیا را سورپرایز میکنن. مسعود با علیرضا همکارش به مرکز میرن و با عصبانیت میگه که تجهیزات کمه اما مافوقش میگه این از بی کفایتی و سهل انگاریته که نتونستی شکارچیو بگیری پس ننداز گردن تجهیزات، مسعود که خیلی عصبیه از اونجا با علیرضا بیرون میزنن و به سمت پستشان میروند.

کیمیا و پیمان با موتور در حال برگشت بودن که تو جاده موتور خراب میشه. بعد از کمی هول دادن، کیمیا میگه خسته شدم دیگه نمیتونم و یکجا وایمسیتن تا پیمان درست کنه موتورو. کیمیا میگه داره دیرم میشه بزار با ماشین من برم اما پیمان میگه الانا دیگه تموم میشه باهم میریم. مسعود و علیرضا از همان جاده میروند که مسعود یک لحظه کیمیارو میبینه ولی اولش فکر میکنه توهم زده، کیمیا هول میکنه و میگه ماشین جنگل بانی بود؟ اگه مسعود منو دیده باشه چی؟ پیمان میگه لفظشو نیا، استرس نگیر اگه بود برمیگشت نمیرفت که. مسعود جلوتر به علیرضا میگه وایسه تا به صورتش آب بزنه و بعد سریعا سوار ماشین میشه جوری که علیرضا جا می مونه و مسعود دور میزنه. وقتی پیششون میرسه به کیمیا میگه اینجا چه غلطی داری میکنی؟ سرش داد میزنه میگه برو تو ماشین، پیمان میگه آقا مسعود میشه باهم حرف بزنیم؟ مسعود با فریاد میگه تو چه خری هستی که اسم منو میدونی؟ و میره سمت ماشین که پیمان وقتی میره سمتش، مسعود تو گوشش میزنه و میوفته و مسعود کیمیارو برمیداره و میره…

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۲

خلاصه قسمت دوم سریال افرا

مهتاب به حاج محمود زنگ میزنه تا ببینه از مسعود خبری داره یا نه ‌که بهش میگه نه خبری ندارم ازش فعلا ولی زنگ زدم بهش تا بیاد پیشم کارش‌ دارم، خبری شد بهت میگم. مسعود پیش پدرش میره، حاج محمود اول میگه چرا از اون جنگل بیرون نمیای بیای پیش خودم ریاست کنی؟ مسعود میگه اگه واسه این گفتین بیام باید بگم این کارو نمیکنم، حاجی بهش میگه من با آبرو و اعتبارم دارم کاسبی میکنم میدونی قبل از تو کی اینجا بود؟ مسعود میگه کی؟ حاجی بهش میگه حاج حبیب. اون کسی که دیروز گرفتیش داماد حاج حبیب بود وقتی گفت دلم میخواست زمین دهن باز میکرد میرفتم توش مسعود میگه اون کسی که باید خجالت میکشید حاج حبیب بوده که دامادش خلاف کرده نه شما. حاجی ازش میخواد یه کاری کنه دامادش بیاد بیرون آزاد بشه که مسعود میگه من اینکارو نمیکنم بهش بگین دیگه کاری از دست من ساخته نیست. حاجی بهش میگه امروز زمین خریدم، مسعود میگه به سلامتی، حاجی میپرسه حدس بزن به اسم کی؟ مسعود میگه نمیدونم، حاجی میگه مهتاب.

مسعود جا میخوره و میگه مبارکش باشه ولی از من میشنوین این کارو نکنین دست نگه دارین که حاجی میگه به اسم زدم دیگه تموم شده البته واسه جفتتونه ولی به اسم مهتاب، شب بهش میدم گفتم قبلش تو خبر داشته باشی ولی یجوری وانمود کن که چیزی نمیدونی مسعود میگه چشم و میره. مهتاب با دوستش تماس تصویری میگیره و میگه میخوام بیوفتم رو کارهای طلاق یا همه چیز تموم میشه یا درست میشه، دوستش سعی میکنه منصرفش کنه که مهتاب میگه اون خیلیم بدش نمیاد، وقتی اصلا واسش مهم نیستم توجهی نمیکنه باید چیکار کنم دیگه؟ بعد از کمی بحث کردن تماس را قطع میکنه. مهتاب از رئیس بیمارستان میخواد تا به کارهای انتقالیش به تهران زودتر رسیدگی کنه که رئیسش میگه هیچ مشکلی نیست ولی باید یخورده صبر کنی چون کمبود متخصص داریم. پیمان تو رشت دنبال داروهای مادرش هست به خاطر همین نمیرسه بره سر قرار با کیمیا و وقتی بهش زنگ میزنه میگه کجایی؟ کیمیا میگه اومدم خونه و بهش میگه که از دستش ناراحت شده و تماس را قطع میکنه.

مسعود به خانه میره و مهتاب میگه عمو زنگ زد گفت شام بریم اونجا که مسعود میگه زنگ بزن کنسل کن مهتاب میگه خودت این کارو بکن من نمیگم. بعد از چند دقیقه مهتاب میگه رفتم دادگستری وقت مشاوره دادن اجباریه گفتم ببینم کی وقت آزاد داری وقت بگیرم که مسعود میگه هروقت بگی من میام اگه میخوای جدا بشی آب هم دستم باشه میزارم زمین خودمو میرسونم همان موقع حاجبی به مهتاب زنگ میزنه و میگه بیا عمو دوباره زنگ زد بردار خودت بگو نمیایم که مسعود میگه حاضرشو میریم. میریم بعدشم همه چیزو بهشون میگی. مهتاب میگه چه لزومی داره بفهمن؟ به وقتش میگیم مسعود میگه چه فرقی داره بالاخره که باید بگیم همین امشب میگی و میرن. بعد از صرف شام حاج محمود همه را جمع میکنه و سند مهتاب را میدهد.

مهتاب ذوق میکنه و کلی تشکر میکنه حاجی میگه این کادو بچه تونه دیگه باید به فکر باشین، مسعود میگه ممنون بابا ولی مهتاب یه چیزیو میخواد بهتون بگه، مهتاب هرچی میگه نه حالا بعدا الان وقتش نیست مسعود میگه بگو، مهتاب که مجبوره به چیزی بگه به دروغ میگه ما بچه دار نمیشیم مشکل از منه، مسعود که منتظر بود ماجرای طلاقو بگه جا میخوره ولی میگه دیدی ترس نداشت عزیزم و میره. حاجی به دنبال مسعود میره و میگه باید درمانو شروع کنین که مسعود میگه مهتاب فکر نکنم راضی بشه میگه خودم دکترم میدونم. مسعود به مهتاب میگه حاضرشو بریم، تو راه بهش میگه چرا نگفتی بهشون؟ مهتاب میگه موقعش نبود بعدا به وقتش و سر این موضوع باهم بحث میکنن وقتی جلو در خانه میرسن، مسعود میگه میرم جنگل مهتاب میپرسه کی برمیگردی مسعود میگه نمیدونم و موقع رفتنش مهتاب سندو بهش میده و میگه بده به عمو  مسعود سند را برمیگرداند و روی داشبورد میزاره و میره..

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۱

خلاصه قسمت اول سریال افرا

حاج محمود فردی هست که از وقتی با پروین ازدواج کرده به شمال رفته و خودشو شمالی میدونه و میگه تا زمانیکه که آدم زن نگیره نمیدونه کجاییه. حاج محمود از یه قطعه زمین شروع کرد و با تلاشش رسید به یک کارخانه که حاصل این زندگیش ۲ فرزند به نام های مسعود و کیمیاست. مسعود به خاطر عشق زیادش به جنگل و حیوانات یک محیط بان متعهد شده و کیمیا درحال درس خواندن است که دانشگاش تو شهر رشت هست و با پسری به اسم پیمان دوسته که باهم به رشت میرن. مهتاب همسر مسعود است‌ و شغلش پزشک است. از زندگی مشترک مهتاب و مسعود ۵ سال میگذرد و مهتاب از زندگی راضی نیست چون عقیده اش این است که مسعود به جای او و زندگیشان بیشتر به جنگل و حیوانات اهمیت میدهد. مهتاب تو بیمارستان یکی از هم کلاسی های دوران دبیرستانش را میبیند که خودکشی کرده و اگه دیرتر میرسید مرده بود و وقتی از شوهرش قضیه را میپرسه میگه فهمیده بچه دار نمیشه ولی مهتاب دلیلشو شوهرش میداند. حاج محمود قصد خرید یک تکه زمین را دارد.

وقتی با دستیارش وحید به دیدن زمین میرن میپسنده ولی به خاطر قیمت بالاش میره. تو مسیر برگشت به وحید زنگ میزنن و میگن قیمت را پایینتر میاره و آنها به سمت بنگاه برمیگردن. آنجا ازش میپرسن به اسم کی بزنم؟ وحید میگه به اسم حاج محمود فروزش ولی حاج محمود میگه نه ۱۰۰۰متر به اسم مهتاب فروزش ۱۰۰۰متر به اسم وحید قلی پور، وحید میگه چرا به اسم من؟ حاج محمود میگه به تو هم باید جواب پس بدم؟ وقتی از بنگاه میان بیرون سند وحید را بهش میده و میگه بیا مبارکت باشه توش برنج بکار خورد خورد از برداشتت بهم بده وحید خوشحال میشه که حاجی بهش میگه دیدم به زودی پدر میشی گفتم جلوتر کادوشو بدم، وحید دستشو میبوسه و تشکر میکنه. مسعود تو جنگل صدای تیراندازی میشنود و با همکارش به سمت شکارچی میرود.

یکیشونو مسعود دستگیر میکنه ولی اون یکی را هرچی به همکارش میگه بزنش نمیزنه و فرار میکنه. باهم به سمت کلانتری شهر میرون، و تو مسیر بهش میگه تو چجور محیط بانی هستی آخه؟ همکارش بهش میگه من نمیتونستم واسه ۴تا پرنده آه و نفرین یه خانواده دنبالم باشه مسعود بهش میگه تو اصلا میدونی کارت چیه؟ تو نمیدونی بعد از ۳بار ایست ۲بار تیرهوایی میتونی به پاش شلیک کنی؟ هرچی مسعود میگه همکارش زیربار نمیره و باهم به کلانتری میرن. مهتاب شیفتش تمام می شود و وقتی میخواد از بیمارستان بیرون بزنه بهش میگن که یخورده بیشتر شیفت بمونه اما مهتاب قبول نمیکنه و میره. قبل از رفتن به خانه خرید میکنه و شامی مفصل تدارک میبینه، میز را آرایش میکنه و بعد از روشن کردن شمع به مسعود زنگ میزنه تا ببینه کجاست اما مسعود جواب نمیده.

آخرشب بالاخره مسعود میاد و سر میز شام مینشینند، مسعود وقتی چشمش به غذا میوفته میگه این خوتکاست؟؟ مهتاب میگه چرا؟ مسعود میپرسه مرده بود یا زنده بود کشتنش که خریدی؟ و باهم سر این موضوع دعوا میکنن، مهتاب میگه از صبح کلی پیام دادم که امشبو که سالگرد ازدواجمونه زود بیای حالا الانم که اومدی دعوا میکنی؟ اصلا چیز دیگه ای میبینی جزء اون جنگل و جک و جونورا؟ مسعود میگه این مسخره بازیا چیه دیگه صبح دادخواست طلاق میدی شب میای جشن سالگرد ازدواج میگیری؟ بعد از ۵ سال باید به بچه هات برسی نه طلاق، مهتاب میگه پس بگو دردت چیه من که گفتم بچه دار نمیشم. مسعود ازش میخواد واسه درمان بره که مهتاب میگه من خودم دکترم حتما یه چیزی میدونم که میگم. مسعود میگه من کسیو به زور نمیگم باهام زندگی کنه و میره تو اتاق. فردای آن روز تو جنگل کیمیا پیش مسعود میره تا موضوعیو بهش بگه که به مسعود خبر میدن پای یه خرس تو تله گیر کرده و به کیمیا میگه باید برم و سریعا خودشو آنجا میرسونه…

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا